درباره نویسنده
مرسده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مرسده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/٩/٧
  • ۱۳٩٠/٧/٢٢
  • ۱۳٩٠/٤/۱٧
  • دکتر الهی قمشه ای می گوید
  • آرزوهای ویکتور هوگو
  • درد
  • خانه دوست کجاست؟
  • از مرگ
  • یه بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت :
  • متن جالب یک کارت عروسی
  • کلمه ها و احساسها ...
  • بیمارستان و عشق
  • نکته های کوچک زندگی
  • سه چیز
  • جمله های به یاد ماندنی
  • بالهایم کجاست؟
  • وقتی بزرگ شدم
  • نتیجه گیری بدون دانستن تمام حقایق
  • بچه های شیطون
  • بحث معلم و دخترک
  • راز قدیمی
  • زندگی
  • ترازوی خدا
  • به کجا چنین شتابان
  • ۱۳۸۸/۸/۱۳
  • ۱۳۸۸/۸/۱۳
  • ۱۳۸۸/۸/٤
  • ۱۳۸۸/۸/٤
  • دومین دست نوشته
  • لذت از زندگی
کلمات کلیدی مطالب
  • دوست (۳)
  • زندگی (۳)
  • کودک (۳)
  • خدا (٢)
  • گل (٢)
  • کار (۱)
  • جمله (۱)
  • ساده (۱)
  • سخت (۱)
  • نوروز (۱)
  • شیخ بهایی (۱)
  • سیب (۱)
  • قانون (۱)
  • نکته (۱)
  • ساقه (۱)
  • راز (۱)
  • پاکی (۱)
  • باد (۱)
  • راه (۱)
  • بال (۱)
  • امروز (۱)
  • یافتن (۱)
  • بزرگ (۱)
  • حکومت (۱)
  • کلبه (۱)
  • پیمان (۱)
  • صبح (۱)
  • کلمه (۱)
  • آیات (۱)
  • بیمارستان (۱)
  • بارالها (۱)
  • بندر (۱)
  • محکوم (۱)
  • قدیمی (۱)
  • روزها (۱)
  • توجه (۱)
  • حقایق (۱)
  • کجاست (۱)
  • متر (۱)
  • فرمان نفس (۱)
  • خود را بنگر و (۱)
  • مردمان (۱)
  • زیبا بنگر (۱)
  • پرواز نگاه (۱)
  • زیبا دیدن (۱)
  • خدا آرزو (۱)
  • لادن (۱)
  • دعا (۱)
  • آرزو (۱)
  • بابا (۱)
  • آسمان (۱)
  • یاس (۱)
  • معلم (۱)
  • عهد (۱)
  • لب (۱)
  • هدیه (۱)
  • خنده (۱)
  • آواز (۱)
  • دل (۱)
  • فلسفه (۱)
  • شادی (۱)
  • من (۱)
  • عشق (۱)
  • مرگ (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
دوستان من
  • پرنیان
  • سیاسفید
  • غزه
  • بارانی نگاهت کجاست
  • سایه بان من
  • اگه دنبال خدایی!!بیا توو
  • دانشجو
  • مغرور
  • اهالی کندو
  • نوشته هایی که پیشکش کسی نمی شود
  • نغمه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خدای قاصدکهای سپید به یادت و به یاریت
 
نویسنده: مرسده - ۱۳٩٠/٩/٧

زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی

ببخش هر چند که مسکینی

فراموش کن هرچند که دلگیری

اینگونه بودن زیباست هرچند آسان نیست. 

نظرات ()



 
نویسنده: مرسده - ۱۳٩٠/٧/٢٢



 

When the door of happiness closes, another opens

 


But often times we look so long at the

 


Closed door that we don't see the one which has been

 opened for us

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود

 


ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم


که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم

نظرات ()



 
نویسنده: مرسده - ۱۳٩٠/٤/۱٧


روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. 

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' 
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
نظرات ()



دکتر الهی قمشه ای می گوید
نویسنده: مرسده - ۱۳٩٠/۳/٢۳

دکتر الهی قمشه ای می گوید

یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند  . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد
باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و
بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش
نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر
او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،
آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم
حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در
رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در
کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او
نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در
شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این
روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .

و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و
رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز
بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی

ما همه فانی و او پا برجاست.. عشق را می گویم.. بی گمان عشق خداست

نظرات ()



آرزوهای ویکتور هوگو
نویسنده: مرسده - ۱۳٩٠/۳/۱٦



 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!



نظرات ()



درد
نویسنده: مرسده - ۱۳٩٠/۱/۱۳

درد من حصار و برکه نیست

درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا در ذهنشان خطور نکرده

نظرات ()



خانه دوست کجاست؟
نویسنده: مرسده - ۱۳۸٩/۱۱/۱٢

من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی‌رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

نظرات ()



از مرگ
نویسنده: مرسده - ۱۳۸٩/۱٠/٥


ه

ازمرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تربود.
هراس من-باری-همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
     *       
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن-

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

احمد شاملو- مجموعه ی آیدا در آینه

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »